خرید بک لینک
روز سه شنبه بعد از نماز صبح وقتی که وارد فضای مجازی شدم با اولین نگاهی که به صفحه اینستاگرام انداختن خبر تلخی را شوکه شدم خبر خیلی تلخ و ناراحت کننده تصویری از مرتضی اسفینی فراهانی فرزند علی را نشون میداد جوانی بسیار آرام بسیار آرام و مهربان فکر نمیکنم کسی از این جوان خاطره تلخی داشته باشه گرچه خانواده ایشان هم از همسایگان بی آزار و مهربانی هستند اما مرتضی کس دیگری بود مرگ ناگهانی مرتضی فرصت نبود و زمان اجازه نمی داد که تماس بگیرم اما دلم طاقت نیاورد همون موقع به فرستنده تصویر کسی نبود جز برادرزاده عزیز و مهربانم دوست قدیمی مرتضی یعنی مرتضی یک پیام کوچک نوشتم و پرسیدم یعنی چی صحت دارد بلافاصله پیام داد بله متاسفانه دیروز (همزمان با روز عاشورای حسینی )در منزل فرمهین در تنهایی بدرود حیات گفته است ظاهراً علی (برادرش) برای این که تنها در منزل بوده غذای نذری برده و دیده در حال استراحت است مزاحم استراحت برادرنشده و او را بیدار نکرد بلکه غذا را گذاشته و برگشته منزل وقتی می بیند تا عصری از از برادر خبری نیست، طاقت نیاورده و مجدد به ایشان سرکشی می کند که متاسفانه متوجه اتفاق تلخ می شود.روحش شاد و یادش گرامی باد با صمیم قلب این ضایعه تاسفبار را به خانواده محترم مشهدی علی تسلیت گفته و امیدوارم خود را شریک غم آنان می دانم امیدوارم در این غم بزرگ خداوند به آنها صبر و سلامتی عطا بفرماید + نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱ساعت 11:2&nbsp توسط محمد  | 

برچسب: نویسنده: پارسا شمس تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 7:53

گویند پسری برای پیدا کردن کار از خانه به راه افتاده و به یکی از فروشگاه های بزرگ که همه چیز می فروشند رفت مدیر فروشگاه به او گفت یک روز فرصت دارید تا به طور آزمایشی کار کرده و در پایان روز با توجه به نتیجه کار در مورد استخدام تو تصمیم میگیریم در پایان روز کاری مدیر به سراغ پسر رفت و از او پرسید که چند مشتری داشته است پسر پاسخ داد که یک مشتری مدیر با ناراحتی گفت تنها یک مشتری؟ بی تجربه ترین متقاضیان کار در اینجا حداقل ۱۰ تا ۲۰ فروش در روز دارند حالا مبلغ فروشت چقدر بوده است پسر گفت 134،999.5 دلار، مدیر فریاد کشید 134،999.5 دلار ؟؟ مگر چی فروختی؟؟گفت اول یه قلاب ماهیگیری فروختم بعد یک قلاب ماهیگیری بزرگ بعد یک چوب ماهیگیری گرافیک و به همراه یک چرخ ماهیگیری چهار بلبرینگ و پرسیدم کجا میروی ماهیگیری گفت خلیج مکزیک من هم گفتم پس قایق هم احتیاج دارید و یک قایق توربوی دو موتوره به او فروختم بعد پرسیدم ماشینتان چیست و آیا می توان این قایق را بکشد گفت که گفت هوندا سیویک من هم یک بلیزر دبلیو دی به او پیشنهاد دادم که او هم خرید مدیر میگه میگه اومده بود قلاب ماهیگیری بخره تو بهش قایق و بلیزر فروختی میگه نه اومده بود قرص سردرد بخره من بهش پیشنهاد کردم بره ماهیگیری برای سردرد خوبه و این سرنوشت انسان های بزرگ . + نوشته شده در  یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱ساعت 16:27&nbsp توسط محمد  | 

برچسب: نویسنده: پارسا شمس تاريخ: شنبه 9 مهر 1401 ساعت: 7:53

صفحه بندی